بادی در غبغب انداخت و گفت: از مقام استاد دانشگاهیت به ظرف شستن در خانه تنزل پیدا کرده ای؟

به چشمانش خیره شدم و با آرامشی که هیچگاه در خود سراغ نداشتم ؛ گفتم: من غصه نمیخورم راضی ام...این دنیا ارزش ندارد لحظه ای دلتنگ کرسی هایش شوی...

این ها را به او میگفتم و در ذهنم خاطرات یکی از همکارانم را مرور میکردم که در همان دانشگاه تدریس می کرد و حالا زیر خاک آرمیده بود...

در مسیر رفت و آمد همان دانشگاه تصادف کرد و از این دیار پر کشید...

و او کیفور از بازی روزگار با من...

آدم نادان! این روزگار نارفیق برای همه در چنته اش بازی ها دارد...

حال، توی نادان دلخوش کرده ای به زمین خوردن من!...