نی لبک


حسین ! آرام جانم

گوشه ای از حیاط خانه شان با دست فلجش تکیه راه انداخته است...پیراهن سیاه به تن دارد...

عاشق امام حسین است...

امام حسین!

امام حسین!

امام حسین!

آه ، آه و آه...

گاهی با خود فکر می کنم این دوره و زمانه روزگار وقوع معجزه نیست...

یک جوان رعنای عقب مانده ذهنی به جهت شرائط  خاصش نمی تواند در مراسم عزاداری عموم مردم شرکت کند...

چون روان صحبت نمی کند...

دستش فلج است...

ساده دل است...

ممکن است اذیتش کنند...:(

ممکن است ...

مطمئنم عشقش به امام حسین بیشتر از من و امثال من است...

برای هرکسی دعا می کند اجابت دعایش ردخور ندارد...همسایه ها در گیر و گرفتاری ها از او التماس دعا دارند و او با خلوص قلب همه را عاشق است...بدون ریا...

عزاداریش در تاریکی شب در حیاط خانه شان و در تنهایی، دل هر سنگی را آب می کند...

معجزه

معجزه

معجزه

اتفاق می افتد؟؟؟!!!

یا حسین!


اندوه دلم را به شادمانی های مردم نمی دهم.
نمی خواهم سرشک فرو چکیده از کاسه چشمان در خون نشسته ام، خنده شود.
آرزومندم که زندگی هماره قرین اشکی و لبخندی باشد. اشکی که دلم را پاک بدارد و گره از اسرار پیچ در پیچ زندگی ام بگشاید. لبخندی که مرا تا به ساحل آرام حقیقت زندگی ام بازبرد.
اشکی که دل شکسته ام را با آن همراه سازم و لبخندی که مایه شادمانی من از هستی ام باشد.
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan