نی لبک


شرم و حیا یعنی بار عام ندادن

دوست قلم به دستی نظر شخصی اش را درباره باید و نبایدهای  برخی مسائل، پیرامون زنانگی زنان مطرح کرده است و شرم زنانه در اینگونه مسائل را نوعی اجحاف از سوی جامعه در حق زن می داند. معتقد است این نوع شرم ناشی از تفکر تزریقی جامعه به ذهن زنان ماست.

به گمانم برخی از ما تحت تأثیر جریان به اصطلاح روشنفکری عصر حاضر، بی مهابا و بدون پشتوانه  عقلانی وارد حریم هایی می شویم که باید حریم بماند. حدود و ثغورش را دستخوش عادت نکنیم  چرا که عادت، قبح هر قبیحی را برمی دارد. اینکه عادت کنیم از حریم ها با واژه های اصلی سخن بگوییم نه واژه های استعاری و کنایی؛ یعنی به مرور زمان قبحی که به آن اعتقاد داشته ایم از میان می رود و حریم های شخصی دیگر شخصی نیست. درواقع بار عام دادن به همه چیز و همه کس است. پشت بندش هم حرکت جامعه به سوی نا کجا آباد .

بنده معتقدم شرم و حیا برای زنان گوهری وجودی است. گوهری اصل، از جنس فطرت آدمی؛ که تحت تأثیر دگرگونی ها و حرکت رو به جلوی قافله انسانی نباید ماهیت خود را از دست دهد.

مسأله لزوماً تفکر ما به عنوان یک فرد نیست. گزینه های زیادی سبب ساز این شرم و حیاست که بسیار تعیین کننده است.

گویا فراموش کرده ایم که خلقت زن متفاوت از مردهاست. دو جنس کاملاً مخالف. بله. با این مسأله موافقم که برخی از زنان در جامعه امروز کم از یک مرد نیستند.اما نمی توان این مورد را به همه زنان و همه مسائل پیرامونشان تعمیم داد.

زن با شرم و حیایش زن است. زن با سرخ و سفید شدن گونه هایش زن است. زن با شرم از بیان صریح واژه های اصل، پیرامون زنانگی اش زن است. ساختار وجودی زن مشابه گلبرگ های لطیف گل سرخی است که تیغه ها و خارهای محافظ دارد. این تیغه ها همان شرم و حیاست. شرم از به کار بردن واژه هایی چون...


شاهد...

بغض هایی که در گلو می ماند و دردی عمیق برجای می گذارد و اشک هایی که بی قرار باریدند اما فرو نمی چکند، مقدسند و شاهد. شاهدانی که قرار است روزی گواهی دهند به دردی عمیق. دردی از نوع...



سور یا سوز؟!

صدای انفجار و ترقه سکوت و آرامش شب را از میان برده است. اگر کسی که ملیت ایرانی ندارد شب چهارشنبه سوری میهمان ایرانیان باشد یقیناً گمان می کند به یک سرزمین در حال جنگ آمده است.

بسیار متأسفم. متأسفم از اینکه رسمی دیرینه و زیبا را اینگونه تحریف کرده ایم.

وای خدا قلبم!!! در همین لحظه که این پست را می نویسم بمب وحشتناکی منفجر شد. وای! بازهم. قلبم تند تند می زند. کنار پنجره نشسته ام :) بعید نیست من و سیستمم را با هم بفرستند هوا... :)

وای! باز هم. خدا به خیر کند. قلبم دارد از جا کنده می شود. البته من کمی ترسو هم تشریف دارم...:)

ای نا اهلان! شما را به خدا بگذارید پستم را بنویسم. تمنا می کنم...:)

داشتم عرض می کردم متأسفم که نارنجک، بمب، ترقه، فشفشه و دهها مواد انفجاری دیگر جایگزین آتش افروختن ایرانیان باستان شده  است. آتشی که محفلی شبانه و دور همی خاطره انگیزی را رقم می زد. سوری که نشان تمدن و روح شاد و خلاق ایرانیان بود؛ اکنون تبدیل شده است به میدان جنگ.

دیگر سور نیست سوز است. سوختن و ازبین رفتن فرهنگ و تمدن، فهم و شعور مردم این سرزمین.

به عقیده بنده با شرائط فعلی باید این شب و رسم غلطش را از خاطره ها محو کنیم . به هر شکل ممکن مانع این دیوانگی محض جمعی شویم.

سرسام گرفتم از صدای انفجار...:(

در شگفتم! چه بر سر منطق و قوه تعقل این مردم آمده؟!

چه کسی گفته است بمب و نارنجک منفجر کردن  شادی بخش و روح افزاست؟!

من و خانواده ام این شب را تحریم کرده ایم. چهارشنبه سوری با شیوه موجود هیچ جایگاهی در میان اعضای خانواده من ندارد.

خدا همه دیوانگان را شفای عاجل عنایت فرماید...آمین!...:)

 بگذریم...

یک هفته تا نوروز مانده است. سبزه زیبایی کاشته ام. گمان می کنم  تا روز  عید آماده شود... شاید تصویرش را در وبم قرار دادم... اگر عمری باقی بود...:)



این یعنی؛ جناب وزیر! به خود بیایید...

در یکی از پست های اخیرم تحت عنوان  جناب وزیر! آیا در جرگه مرفهان بی دردید؟  از وزیر راه و شهرسازی انتقاد کرده بودم که به زعم بنده  انتقاد به جایی  بود. به دور از هرگونه تعصب و جهت گیری سیاسی. امروز متوجه شدم  به جز بنده (عضو کوچکی از این جامعه) ، تقریباً یک ملت منتقد عملکرد ایشان هستند. جناب وزیر، امروز در صحن مجلس استیضاح شدند به جهت سوء مدیریت و قصور در عملکرد فنی .

هرچند در سمت خود ابقاء شدند ولی این بدان معنا نیست که ایشان در زمینه مدیریتی قصور و اشتباه نداشته اند.

بنده فکر می کنم جناب وزیر باید در حوزه وظایفشان بازنگری کنند. به اعتماد دوباره ملت احترام بگذارند و در جهت رضای خدا و ملت خدمت کنند. حرف آخر اینکه: جناب وزیر! شما عامل نظام سرمایه داری نیستید شما فرزند و خدمتگزار این ملتید. در افکار و عملکردتان تجدید نظر بفرمایید.


کاروان شادی آبی های دربی و آفتابه قرمز!!!

چند روز پیش به یک کلینیک پزشکی مراجعه کرده بودم. مراجعه کنندگان نسبتاً زیادی روی صندلی های انتظار نشسته بودند. روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظر ماندم نامم را صدا بزنند. کمی که به محیط اطراف دقیق تر شدم متوجه تمرکز افراد (هم خانم ها و هم آقایان) روی صفحه مانیتور تلویزیون کلینیک شدم.

ظاهراً پخش زنده فوتبال بود. موضوع شگفت انگیز، پخش دربی پایتخت بود که بنده حتی مطلع نبودم که قرار است در آن روز مسابقه ای بین دو تیم پایتخت نشین برگزار شود. صادقانه عرض می کنم ، سال هاست  که هیچ علاقه ای به تماشای فوتبال ندارم، در عوض شیفته والیبال ایرانم و تقریباً همه بازی های ملی را پی می گیرم. تماشای بازی های تیم والیبال ایران بدین جهت که یکی از قدرت های برتر دنیاست لذت بخش و مفرح است؛ ولی متاسفانه فوتبال ایران هیچ جذابیتی برایم ندارد. با توجه به پیشینه فوتبال ایران؛ حتی گاهی فکر میکنم حیف از هزینه های هنگفت میلیاردی که در این رشته ورزشی سرمایه گذاری می شود، بدون آنکه هیچ ثمره مفیدی برای جایگاه تیم ملی مان در دنیا داشته باشد و در ارتقاء لیگ فوتبال مؤثر واقع شود. _البته این نظر شخصی بنده است_ بگذریم. در هر حال، همه متوجه بازی بودند؛ حتی گاهی پزشکان در فواصل نوبت دو بیمار از اتاق خارج می شدند و لحظات کوتاهی سر پایی نتیجه بازی را دنبال می کردند. یا حتی کارکنان پذیرش و پرستاران کلینیک هم گهگاه پست هایشان را رها می کردند و پی گیر نتیجه بودند. به گمانم تنها کسی که در آن جمع هیچ توجهی به بازی و نتیجه نداشت من بودم. این موضوع و چشمان باباقوری حاضران دستمایه سرگرمی ام شده بود. جالب تر آنکه برخی از دوستان فراموش کرده بودند که در منزلشان نیستند و عکس العمل های هیجانی با مزه ای داشتند که گاهی تبسم را روی چهره ام می نشاند. بالأخره بازی به اتمام رسید و تیم استقلال بازی این دربی را به سود خود به پایان برد.

بعد از کلینیک باید به آزمایشگاه هم می رفتم که مسافت زیادی با آنجا  فاصله داشت. تاکسی گرفتم و راهی آزمایشگاه شدم؛ ولی متأسفانه بین مسیر در ترافیک سنگین کاروان شادی طرفداران تیم استقلال محاصره شدیم و حرکتمان کند شد. برای اولین بار بود که کاملاً اتفاقی از نزدیک شاهد شادی معروف طرفداران تیم های دربی پس از بازی بودم. دختر خانم جوانی تقریباً هم سن و سال من در تاکسی بغل دستم نشسته بود که ظاهراً طرفدار سرسخت تیم استقلال هم بود و بسیار خوشحال بود. من هم از شادی جوانان و خانواده ها کلی ذوق کرده بودم. دیدن این صحنه ها جذاب و نشاط انگیز بود. صدای بوق بوق ماشین ها، داد و هوار جوان ها اعم از دختر و پسر ...

راننده که فرد مسنی بودند خطاب به شادی کنندگان گفت: « ای بابا، فکر نون باشید که خربزه آبه. بازیکن های فوتبال دستمزد میلیاردی می گیرن و حالش رو می برن اون وقت شما دارید خودتون رو خفه می کنید! »

آقای دیگری که در تاکسی بود گفته های راننده را تصدیق کرد. من هم تحت تأثیر خوشحالی طرفداران گفتم: « بذارید شاد باشن و لذت ببرن. خوب! تیمشون برده، شادی کردن برای جوون هاست دیگه. چه اشکال داره هیجاناتشون رو به این شکل تخلیه کنند. »

دختر جوان کنار دست من هم با خوشحالی زائد الوصفی گفته هایم را تأیید کرد. خانم میانسالی هم که جلو نشسته بودند از این شیوه شادی کردن مردم راضی نبودند. اما به ظاهر با نظر من و دختر خانم بغل دستم موافق شده بودند که چشمتان روز بد نبیند، کمی که همپای کاروان جلو تر رفتیم صحنه هایی پیش چشمانمان ظاهر شد که چه عرض کنم!

تقریباً از گفته هایم پشیمان شدم :(

گلاب به رویتان، عده ای جوان موتور سوار آفتابه قرمز رنگ پلاستیکی را از وسط نصف کرده بودند و قسمت بالای آن را روی چوبی نصب کرده بودند و روی دست، درست در وسط کاروان شادی؛ و حتی بعد در خیابان های شهر می چرخاندند به عنوان نماد تیم مقابلشان!!!

عملاً با دیدن این صحنه کیش و مات شدیم و ترجیح دادیم ادامه مسیر را سکوت کنیم و دیگر روی حرف بزرگتر ها حرف نزنیم :)

یا صحنه های ناخوشایند دیگری چون هیاهوی بانوان و حرکات زننده آنها در میان شادی کنندگان ...

دختران جوانی که درست شبیه پسر ها لباس پوشیده و از درون خودرو ها نیم تنه خود را خارج کرده و روی درب ماشین نشسته و حرکاتی که در شأن یک دختر خانم نیست را به نمایش گذاشته بودند. بهتر است عرض کنم دست آقایان را از پشت بسته بودند. خلاصه اینکه نگذاشتند حس خوبم دوام داشته باشد و با دیدن این صحنه ها همه ی خوشی ام از بین رفت :(

آفتابه قرمز؟!!!

یعنی ما ملت حتماً باید کسی یا چیزی را تحقیر کنیم بلکه شادیمان تکمیل شود؟!!!

شادی خوب است؛ اما شادی به قاعده...

مراقب شأن خود باشیم گاهی وقت ها به راحتی پرستیژ و شخصیتمان را با دستان خود به حراج می گذاریم!

البته در طی مسیر خودرو هایی را هم دیدیم که جلوی مغازه ها بادکنک های آبی رنگ خریداری می کردند، همانجا آنها را پر هوا کرده و روی برف پاکن ماشین هایشان نصب می کردند، برف پاکن ها را به حرکت در می آوردند و بسیار آرام شادی خود را از برد تیمشان به نمایش می گذاشتند. 

کلاس آدم ها را در این صحنه ها می توان محک زد.

فارغ از بحث دربی و حواشی آن نکته ای در این مدت ذهنم را درگیر کرده و آن این است که نمی دانم چرا ما آدم ها گاهی وقت ها مسائل و موضوعات نه چندان تأثیر گذار در زندگیمان را آنقدر بها می دهیم و پشت بندش همه احساسات و هیجاناتمان را در طبق اخلاص می گذاریم تا جایی که واکنش هایمان نسبت به آن موضوع دیگر در اختیار عقلمان نیست. به سادگی، هم مسیر و هم قدم با جریاناتی می شویم که ضرر هایش برایمان بیش از منفعتش است. بهتر است بگویم گاهی موضوعی بی ربط با ماست اما کاسه داغ تر از آش می شویم.


جناب وزیر! آیا در جرگه مرفهان بی دردید؟

جناب آقای آخوندی، وزیر راه محترم! چندی پیش در یکی از سخنرانی هایتان فرمودید: با پروژه مسکن مهر مخالفید و این پروژه به زیان عمران و آبادانی کشور است.

باید به عرضتان برسانم مردم این سرزمین سی و اندی سال پیش انقلاب نکردند که یک مرفه بی درد در کرسی وزارت همچون حاکمان نظام سرمایه داری، از خوشایندها و ناخوشایندهایش بگوید. جنابعالی خدمتگزار این ملت هستید. همین و بس!

هر پروژه، طرح یا سیاستی که به سود اقشار مختلف ملت است، باید اجرایی شود. حال این مهم بر عهده خدمتگزاران مردم در کرسی های اجرایی کشور است که پروژه هایی از این دست را به هر ترتیبی که شده و با اتخاذ راهکارها و سیاست های هوشمندانه اجرایی کنند. کلیت این طرح بسیار عالی است . جنابعالی و همکارانتان تلاش کنید نواقص طرح را برطرف و در جهت اجرای سریع و تحویل پروژه های تکمیل شده اقدام نمایید.

در ضمن خاطرتان باشد این پروژه بزرگ در جهت رفع مشکلات مسکن قشر محروم جامعه و جوانان در شرف ازدواج این مملکت کلنگش زده شده است. این پروژه نیاز ضروری جامعه امروز ماست. البته گویا دغدغه اصلی شما مسئولان، قشر محروم نیست.

شما چه می دانید از هزینه های رهن و اجاره؟

شما چه می دانید جوانان بیکار و بی مسکن چه آینده تاریکی در پیش رو دارند؟

جنابعالی می فرمایید این طرح به زیان عمران و آبادانی کشور است. عکس العمل بنده هنگام شنیدن این جمله از شما فقط یک زهرخند بود. باید عرض کنم مضحک و خنده دار است! عمران و آبادانی یک کشور زمانی که عده ای از مسکن؛ که نیاز اولیه یک انسان است محرومند چه سودی دارد؟!

جناب آقای آخوندی! بهتر است حیف و میل ها و اختلاس های میلیاردی و صدالبته؛ حقوق های نجومی مسئولان را صرف عمران و آبادانی کشور کنید بلکه حق مردم محروم صرف نیازهای اولیه شان شود.

قشر کم درآمد جامعه هم حق زندگی خوب در این مملکت را دارند.

جنابعالی همه همتتان را در تحویل پروژه های تکمیل شده مصروف بدارید. و جیب قشر کم درآمد جامعه را بیش از این خالی نکنید.




یلدا روی سن

امشب تاریکی و سرما همه ما را به صحنه نبردی زیبا فراخوانده اند. این دو در این شب به رسمی دیرینه شبیخون می زنند به سپاه روشنایی و آفتاب؛ نبردی طولانی به وسعت مهربانی قلب ها، شادی، هم صحبتی و صدالبته امیدواری؛ امید به آمدن و خرامیدن سپیده صبح.

یلدا!

این شب طولانی پرنده خیالم را پرواز می دهد به سمت و سوی قصه ها و افسانه های شیرین شبانه. داستان هایی از جنس پیروزی نیکی بر بدی و تاریکی بر روشنایی. تاریکی هرچه در این شب به دامان زمان چنگ می زند بلکه بر درازای خود بیفزاید یارای ایستادن در برابر پرتوهای درخشان آفتاب که همچون تیرهای از چله رها شده در قلبش فرود می آیند را ندارد؛ بالأخره سپر می اندازد و روشنایی همه صحنه نبرد را فرا می گیرد.

یلداتان آرام، شاد و خجسته!



این روزها آسمان ابری است!

آدمی خلق شده است برای حرکت، برای آزمودن، پیش رفتن، اصلاح کردن، جستجو و کنکاش، شکست خوردن و همچنان  ایستادن. گاهی مسیرهایی پیش روی ماست که گریزی جز طی کردن آن نیست تا انتها با گام هایی استوار مسیر نا شناخته ای را می پیماییم بلکه به مطلوبمان دست یازیم. حال اگر مطلوب را به چنگ آوریم فبها؛ اما اگر پایان مسیر طی شده بن بست بود؛ اندکی تأمل، قدری سبک و سنگین کردن، پردازش دوباره دماغ، حسابگری و دوباره گام نهادن، اینبار در مسیر شکست و بازگشت؛ البته بازگشتی پیروزمندانه با کوله باری از تجربه ها برای گام های بعدی در مسیرهای پیچ در پیچ عالم هستی.

آدم های عاقل و دانا مسیر ختم شده به بن بست را فقط یکبار می پیمایندو آدم های نادان این مسیر را بارها تجربه می کنند و سرخورده و شرمنده باز می گردند بدون هیچ دستاوردی.

در مسیر، آوردن این ابلهان با موعظه ، منطق و استدلال مانند یاسین در گوش خر خواندن است.

این روزها آسمان ابری است!

آسمان ابری را دوست ندارم. دلم می گیرد!


اومممم عرض کنم به خدمتتان...

پیرو پست قبل مختصری به کتاب شیطان و دوشیزه پریم می پردازم:


 این کتاب یکی از بهترین کتاب هایی است که این اواخر مطالعه نموده ام. پرداختن به یک واقعیت کلیشه ای(کشمکش انسان با شیطان و هرآنچه نوع انسان را از خوبی ها و منبع نور دور می کند) توسط نویسنده، نه تنها از جذابیت این روایت نمی کاهد بلکه نویسنده با قلم منحصر به فردش بسیار ماهرانه خواننده را ناگزیر به مطالعه همه صفحات کتاب می نماید.


جملاتی از این کتاب را بسیار دوست داشتم ؛ جملاتی چون:


« درست آنگاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی پیش روی ما مبارزه ای می نهد تا شهامت و اراده مان را برای دگرگونی بیازماید. »


« مرگ اجتناب ناپذیر است. و باید یاد بگیریم که موقر، خردمند و تسلیم، با آن روبرو شویم ؛ مرگ اغلب، ما را از رنج های بی حاصل زیادی آزاد می کند.»


شیطان و دوشیزه پریم پائولو کوئیلو روایت دهکده ویسکوز و اهالی این قصبه است. دهکده ای آرام و زیبا که اهالی آن به مهربانی شهره اند. ولیکن شیطان، دشمن قسم خورده  نوع انسان با یکی از ترفندهایش وارد قلمرو این آدم ها شده و آن ها را به جنایتی هولناک دعوت می کند. و چه وسوسه ای محرک تر از وسوسه پول و طلا!


طلا (بی نیازی مادی)در ازای یک جنایت!


و جدال نیکی و بدی!


جدال شیطان و فرشته درون آدم های این روایت!


به گمانم انسان هرگاه پای منافعش در میان است حاضر است بر همه منطق ها و قوانین صحیح خط بطلان بکشد و حتی وجدان بشری را زیر گام هایش لگدمال کند؛ کما اینکه بسیاری از ما اینگونه ایم.


توجیه پشت توجیه می آوریم که کجروی مان در مسیر درستی بوده است.


تا جایی که در کتاب شیطان و دوشیزه پریم، کشیش یک قصبه (مرد خدا) همه وجدان انسانی و دینی اش را زیر پا می گذارد و با عدله های پوچی که ساخته ذهن حسابگرش است نقشه یک جنایت دسته جمعی را  می کشد. و متأسفانه اهالی، در جهت رسیدن به منافع مادی با افکار باطل او هم نوایی می کنند.

مضحک تر آنکه کشیش پس از همراه کردن اهالی در جهت انجام جنایت(اعدام یکی از اهالی به عنوان قربانی)، شب را تا صبح به نیایش می پردازد.

وصف حال آدم های دنیای امروز ما!...:)

اما در لحظه جنایت سخنان غرای شانتال پریم آبی است برای خاموشی آتش این گناه...

تردیدی نیست که در دنیای واقعی هم ما برای پیشروی در مسیر خوبی ها ناگزیر به انتخاب نیکی و مهار افسار نفس هستیم.

یادمان باشد نیکی و بدی هر دو جز لاینفک وجود ماست آنچه انسان های خوب را از انسان های بد تمیز می دهد گزینه انتخاب است...

انتخاب جنبه نیک وجودیمان، سعادتمان را تضمین و انتخاب جنبه بد وجودیمان، شقاوتمان را رقم خواهد زد.



این نبرد پایان ندارد!

این روزها عجیب از مطالعه این کتاب لذت می برم:

تصویرش رابرایتان می گذارم ؛اگر مایل هستید کتاب را مطالعه نمایید...

مضمون کتاب تقابل نوع انسان با شیطان است...

نبرد نیکی و بدی!

درگیری و کشمکش انسان از بدو خلقت به انحا گوناگون با شیطان و اینکه پیروز این میدان نبرد کیست ؟ بسیار جذاب است...

تعداد اندکی از صفحات پایانی کتاب باقی مانده....

به محض اینکه مطالعه آن را به اتمام رساندم؛ گزارش مفصلی راجع به شیطان و دوشیزه پریم به سمعتان خواهم رساند...^_^

دوستان وبلاگی اهل کتاب و مطالعه فعلاً سماق بمکید...

اگر هم سماق دوست ندارید خودتان قبل از گزارش من کتاب را مطالعه نمایید...:)

اموجی خبیث...:))


پی نوشت: این کتاب یکی از کتاب های پر فروش دنیاست.

خود را به تو سپردم. هوایم را داشته باش؛ حتی زمانی که تو را فراموش می کنم.
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan