نی لبک


جناب وزیر! آیا در جرگه مرفهان بی دردید؟

جناب آقای آخوندی، وزیر راه محترم! چندی پیش در یکی از سخنرانی هایتان فرمودید: با پروژه مسکن مهر مخالفید و این پروژه به زیان عمران و آبادانی کشور است.

باید به عرضتان برسانم مردم این سرزمین سی و اندی سال پیش انقلاب نکردند که یک مرفه بی درد در کرسی وزارت همچون حاکمان نظام سرمایه داری، از خوشایندها و ناخوشایندهایش بگوید. جنابعالی خدمتگزار این ملت هستید. همین و بس!

هر پروژه، طرح یا سیاستی که به سود اقشار مختلف ملت است، باید اجرایی شود. حال این مهم بر عهده خدمتگزاران مردم در کرسی های اجرایی کشور است که پروژه هایی از این دست را به هر ترتیبی که شده و با اتخاذ راهکارها و سیاست های هوشمندانه اجرایی کنند. کلیت این طرح بسیار عالی است . جنابعالی و همکارانتان تلاش کنید نواقص طرح را برطرف و در جهت اجرای سریع و تحویل پروژه های تکمیل شده اقدام نمایید.

در ضمن خاطرتان باشد این پروژه بزرگ در جهت رفع مشکلات مسکن قشر محروم جامعه و جوانان در شرف ازدواج این مملکت کلنگش زده شده است. این پروژه نیاز ضروری جامعه امروز ماست. البته گویا دغدغه اصلی شما مسئولان، قشر محروم نیست.

شما چه می دانید از هزینه های رهن و اجاره؟

شما چه می دانید جوانان بیکار و بی مسکن چه آینده تاریکی در پیش رو دارند؟

جنابعالی می فرمایید این طرح به زیان عمران و آبادانی کشور است. عکس العمل بنده هنگام شنیدن این جمله از شما فقط یک زهرخند بود. باید عرض کنم مضحک و خنده دار است! عمران و آبادانی یک کشور زمانی که عده ای از مسکن؛ که نیاز اولیه یک انسان است محرومند چه سودی دارد؟!

جناب آقای آخوندی! بهتر است حیف و میل ها و اختلاس های میلیاردی و صدالبته؛ حقوق های نجومی مسئولان را صرف عمران و آبادانی کشور کنید بلکه حق مردم محروم صرف نیازهای اولیه شان شود.

قشر کم درآمد جامعه هم حق زندگی خوب در این مملکت را دارند.

جنابعالی همه همتتان را در تحویل پروژه های تکمیل شده مصروف بدارید. و جیب قشر کم درآمد جامعه را بیش از این خالی نکنید.




یلدا روی سن

امشب تاریکی و سرما همه ما را به صحنه نبردی زیبا فراخوانده اند. این دو در این شب به رسمی دیرینه شبیخون می زنند به سپاه روشنایی و آفتاب؛ نبردی طولانی به وسعت مهربانی قلب ها، شادی، هم صحبتی و صدالبته امیدواری؛ امید به آمدن و خرامیدن سپیده صبح.

یلدا!

این شب طولانی پرنده خیالم را پرواز می دهد به سمت و سوی قصه ها و افسانه های شیرین شبانه. داستان هایی از جنس پیروزی نیکی بر بدی و تاریکی بر روشنایی. تاریکی هرچه در این شب به دامان زمان چنگ می زند بلکه بر درازای خود بیفزاید یارای ایستادن در برابر پرتوهای درخشان آفتاب که همچون تیرهای از چله رها شده در قلبش فرود می آیند را ندارد؛ بالأخره سپر می اندازد و روشنایی همه صحنه نبرد را فرا می گیرد.

یلداتان آرام، شاد و خجسته!



این روزها آسمان ابری است!

آدمی خلق شده است برای حرکت، برای آزمودن، پیش رفتن، اصلاح کردن، جستجو و کنکاش، شکست خوردن و همچنان  ایستادن. گاهی مسیرهایی پیش روی ماست که گریزی جز طی کردن آن نیست تا انتها با گام هایی استوار مسیر نا شناخته ای را می پیماییم بلکه به مطلوبمان دست یازیم. حال اگر مطلوب را به چنگ آوریم فبها؛ اما اگر پایان مسیر طی شده بن بست بود؛ اندکی تأمل، قدری سبک و سنگین کردن، پردازش دوباره دماغ، حسابگری و دوباره گام نهادن، اینبار در مسیر شکست و بازگشت؛ البته بازگشتی پیروزمندانه با کوله باری از تجربه ها برای گام های بعدی در مسیرهای پیچ در پیچ عالم هستی.

آدم های عاقل و دانا مسیر ختم شده به بن بست را فقط یکبار می پیمایندو آدم های نادان این مسیر را بارها تجربه می کنند و سرخورده و شرمنده باز می گردند بدون هیچ دستاوردی.

در مسیر، آوردن این ابلهان با موعظه ، منطق و استدلال مانند یاسین در گوش خر خواندن است.

این روزها آسمان ابری است!

آسمان ابری را دوست ندارم. دلم می گیرد!


اومممم عرض کنم به خدمتتان...

پیرو پست قبل مختصری به کتاب شیطان و دوشیزه پریم می پردازم:


 این کتاب یکی از بهترین کتاب هایی است که این اواخر مطالعه نموده ام. پرداختن به یک واقعیت کلیشه ای(کشمکش انسان با شیطان و هرآنچه نوع انسان را از خوبی ها و منبع نور دور می کند) توسط نویسنده، نه تنها از جذابیت این روایت نمی کاهد بلکه نویسنده با قلم منحصر به فردش بسیار ماهرانه خواننده را ناگزیر به مطالعه همه صفحات کتاب می نماید.


جملاتی از این کتاب را بسیار دوست داشتم ؛ جملاتی چون:


« درست آنگاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی پیش روی ما مبارزه ای می نهد تا شهامت و اراده مان را برای دگرگونی بیازماید. »


« مرگ اجتناب ناپذیر است. و باید یاد بگیریم که موقر، خردمند و تسلیم، با آن روبرو شویم ؛ مرگ اغلب، ما را از رنج های بی حاصل زیادی آزاد می کند.»


شیطان و دوشیزه پریم پائولو کوئیلو روایت دهکده ویسکوز و اهالی این قصبه است. دهکده ای آرام و زیبا که اهالی آن به مهربانی شهره اند. ولیکن شیطان، دشمن قسم خورده  نوع انسان با یکی از ترفندهایش وارد قلمرو این آدم ها شده و آن ها را به جنایتی هولناک دعوت می کند. و چه وسوسه ای محرک تر از وسوسه پول و طلا!


طلا (بی نیازی مادی)در ازای یک جنایت!


و جدال نیکی و بدی!


جدال شیطان و فرشته درون آدم های این روایت!


به گمانم انسان هرگاه پای منافعش در میان است حاضر است بر همه منطق ها و قوانین صحیح خط بطلان بکشد و حتی وجدان بشری را زیر گام هایش لگدمال کند؛ کما اینکه بسیاری از ما اینگونه ایم.


توجیه پشت توجیه می آوریم که کجروی مان در مسیر درستی بوده است.


تا جایی که در کتاب شیطان و دوشیزه پریم، کشیش یک قصبه (مرد خدا) همه وجدان انسانی و دینی اش را زیر پا می گذارد و با عدله های پوچی که ساخته ذهن حسابگرش است نقشه یک جنایت دسته جمعی را  می کشد. و متأسفانه اهالی، در جهت رسیدن به منافع مادی با افکار باطل او هم نوایی می کنند.

مضحک تر آنکه کشیش پس از همراه کردن اهالی در جهت انجام جنایت(اعدام یکی از اهالی به عنوان قربانی)، شب را تا صبح به نیایش می پردازد.

وصف حال آدم های دنیای امروز ما!...:)

اما در لحظه جنایت سخنان غرای شانتال پریم آبی است برای خاموشی آتش این گناه...

تردیدی نیست که در دنیای واقعی هم ما برای پیشروی در مسیر خوبی ها ناگزیر به انتخاب نیکی و مهار افسار نفس هستیم.

یادمان باشد نیکی و بدی هر دو جز لاینفک وجود ماست آنچه انسان های خوب را از انسان های بد تمیز می دهد گزینه انتخاب است...

انتخاب جنبه نیک وجودیمان، سعادتمان را تضمین و انتخاب جنبه بد وجودیمان، شقاوتمان را رقم خواهد زد.



این نبرد پایان ندارد!

این روزها عجیب از مطالعه این کتاب لذت می برم:

تصویرش رابرایتان می گذارم ؛اگر مایل هستید کتاب را مطالعه نمایید...

مضمون کتاب تقابل نوع انسان با شیطان است...

نبرد نیکی و بدی!

درگیری و کشمکش انسان از بدو خلقت به انحا گوناگون با شیطان و اینکه پیروز این میدان نبرد کیست ؟ بسیار جذاب است...

تعداد اندکی از صفحات پایانی کتاب باقی مانده....

به محض اینکه مطالعه آن را به اتمام رساندم؛ گزارش مفصلی راجع به شیطان و دوشیزه پریم به سمعتان خواهم رساند...^_^

دوستان وبلاگی اهل کتاب و مطالعه فعلاً سماق بمکید...

اگر هم سماق دوست ندارید خودتان قبل از گزارش من کتاب را مطالعه نمایید...:)

اموجی خبیث...:))


پی نوشت: این کتاب یکی از کتاب های پر فروش دنیاست.


حسین ! آرام جانم

گوشه ای از حیاط خانه شان با دست فلجش تکیه راه انداخته است...پیراهن سیاه به تن دارد...

عاشق امام حسین است...

امام حسین!

امام حسین!

امام حسین!

آه ، آه و آه...

گاهی با خود فکر می کنم این دوره و زمانه روزگار وقوع معجزه نیست...

یک جوان رعنای عقب مانده ذهنی به جهت شرائط  خاصش نمی تواند در مراسم عزاداری عموم مردم شرکت کند...

چون روان صحبت نمی کند...

دستش فلج است...

ساده دل است...

ممکن است اذیتش کنند...:(

ممکن است ...

مطمئنم عشقش به امام حسین بیشتر از من و امثال من است...

برای هرکسی دعا می کند اجابت دعایش ردخور ندارد...همسایه ها در گیر و گرفتاری ها از او التماس دعا دارند و او با خلوص قلب همه را عاشق است...بدون ریا...

عزاداریش در تاریکی شب در حیاط خانه شان و در تنهایی، دل هر سنگی را آب می کند...

معجزه

معجزه

معجزه

اتفاق می افتد؟؟؟!!!

یا حسین!



عاشقانه ای به سبک عشاق فرانسوی


عشق این مقوله ازلی - ابدی پرتو افکنی اش در دل عشاق معجزه ای بیش نیست. نجوایی است اشارت گونه که تارهای جان را استادانه می نوازد. کلاف پیچیده ای است که عشاق را بی قرار و ناآرام وصل به سر میدواند. دلباخته عشق در طریق عشق ورزی دیوانه وار در پی سر کلاف است.

زهره را نماد عشق می یابد. اسطوره ها و الهه های عشق را زبان به تحسین می گشاید.

از فرط علاقه زمزمه می کند و گلبرگ های بابونه و نسترن را به شیوه عشاق فرانسوی به بازی می گیرد؛ یکی پس از دیگری گلبرگ ها را پر پر و خطاب به محبوبش نجوا می کند:

« دوستت دارم، اندکی، بسیار، با تمام وجود، عاشقانه، دیوانه وار، نه اصلاً دوستت ندارم. »

به گمانم در چرخه پر پر کردن گلبرگ ها واژه «دوستت دارم» سهم آخرین گلبرگ است.

عاشقانه ای به سبک عشاق فرانسوی!

 

پی نوشت: پرپر کردن گل همراه با زمزمه های عاشقانه شیوه ای است میان عشاق فرانسوی...


در خواست من و پاسخ خدا

در خواست من:
پس از نماز، قرآن را روی قلب پر دردم گذاشتم و از اعماق وجود از خداوند خواستم به من بگوید که هوایمان را دارد... چشم هایم را بستم و صفحه ای از قرآن را گشودم...

پاسخ خداوند:

 صفحه اول سوره اسراء

به نام خداوند بخشنده مهربان

پاک و منزه است خدایی که در مبارک شبی بنده خود محمد را از مسجدالحرام به مسجد اقصایی که پیرامونش را مبارک و پر نعمت ساختیم سیر داد تا آیات و اسرار غیب خود را به او بنماییم که او به حقیقت شنوا و بیناست.(1) و به موسی کتاب را فرستادیم و آن را وسیله هدایت بنی اسرائیل قرار دادیم که غیر من هیچ کس را حافظ و کارساز فرا نگیرید.(2)

 

 

و اشک های بی تاب من!

^_^


آرامش

 

 

« الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکرِ اللَّهِ أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ» 
ترجمه: آنها کسانى هستند که ایمان آورده و دلهایشان به یاد خدا آرامش مى‏گیرد، آگاه باشید که تنها با یاد خدا دلها آرامش پیدا مى‏کند.


خبر خوش ...


دلم تنگ است تنگ روزهایی که خبری خوش در راه بود. نمی دانم خاطرتان هست یا نه؟ چند سال پیش مد شده بود دست کم چندماهی یک مرتبه یک خبر خوش هسته ای و فناوری های جدید به مردم داده می شد. از یک ماه قبل تر در رسانه های جمعی به ویژه تلویزیون و رادیو مدام اعلام می شد:

« خبری خوش در راه است...»

تا اینکه روز موعود فرا می رسید و پرده از روی دستاوردهای جدید کشیده می شد...

و چشم ها همه بابا غوری...:)

همه دنیا متحیر از پیشرفت های رعدآسای ایرانیان می شدند...

خبرهای ایران می شد کانون توجه رسانه های خارجی در سراسر دنیا...

غرور و وجد در این سرزمین بیداد می کرد...

دشمن حلقه تحریم را تنگ تر می کرد...

ما هم نامردی نمی کردیم یک دستاورد بومی را چون تیری به قلبشان نشانه می گرفتیم...

اما حالا...:(

دانشمندان خارق العاده هسته ای این سرزمین خانه نشین شده اند...

پایگاه های غرور و افتخار این آب و خاک  متروک مانده اند...

به سال های خیلی دورتر که برگردیم عده ای به پیشرفت این سرزمین خیانت کردند اما بعد از آنها کسانی آمدند که دشمن را به سخره گرفتند و همه مهر و موم ها را شکستند...و ایران شد جزء ده قدرت برتر هسته ای...

دعا می کنم این دوره خیانتکاران به ارزش ها و آرمان هایمان قدرت و کرسی حکومت را در دست نگیرند...

آمین...

 

۱ ۲ ۳
اندوه دلم را به شادمانی های مردم نمی دهم.
نمی خواهم سرشک فرو چکیده از کاسه چشمان در خون نشسته ام، خنده شود.
آرزومندم که زندگی هماره قرین اشکی و لبخندی باشد. اشکی که دلم را پاک بدارد و گره از اسرار پیچ در پیچ زندگی ام بگشاید. لبخندی که مرا تا به ساحل آرام حقیقت زندگی ام بازبرد.
اشکی که دل شکسته ام را با آن همراه سازم و لبخندی که مایه شادمانی من از هستی ام باشد.
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan