نی لبک


حسین ! آرام جانم

گوشه ای از حیاط خانه شان با دست فلجش تکیه راه انداخته است...پیراهن سیاه به تن دارد...

عاشق امام حسین است...

امام حسین!

امام حسین!

امام حسین!

آه ، آه و آه...

گاهی با خود فکر می کنم این دوره و زمانه روزگار وقوع معجزه نیست...

یک جوان رعنای عقب مانده ذهنی به جهت شرائط  خاصش نمی تواند در مراسم عزاداری عموم مردم شرکت کند...

چون روان صحبت نمی کند...

دستش فلج است...

ساده دل است...

ممکن است اذیتش کنند...:(

ممکن است ...

مطمئنم عشقش به امام حسین بیشتر از من و امثال من است...

برای هرکسی دعا می کند اجابت دعایش ردخور ندارد...همسایه ها در گیر و گرفتاری ها از او التماس دعا دارند و او با خلوص قلب همه را عاشق است...بدون ریا...

عزاداریش در تاریکی شب در حیاط خانه شان و در تنهایی، دل هر سنگی را آب می کند...

معجزه

معجزه

معجزه

اتفاق می افتد؟؟؟!!!

یا حسین!



عاشقانه ای به سبک عشاق فرانسوی


عشق این مقوله ازلی - ابدی پرتو افکنی اش در دل عشاق معجزه ای بیش نیست. نجوایی است اشارت گونه که تارهای جان را استادانه می نوازد. کلاف پیچیده ای است که عشاق را بی قرار و ناآرام وصل به سر میدواند. دلباخته عشق در طریق عشق ورزی دیوانه وار در پی سر کلاف است.

زهره را نماد عشق می یابد. اسطوره ها و الهه های عشق را زبان به تحسین می گشاید.

از فرط علاقه زمزمه می کند و گلبرگ های بابونه و نسترن را به شیوه عشاق فرانسوی به بازی می گیرد؛ یکی پس از دیگری گلبرگ ها را پر پر و خطاب به محبوبش نجوا می کند:

« دوستت دارم، اندکی، بسیار، با تمام وجود، عاشقانه، دیوانه وار، نه اصلاً دوستت ندارم. »

به گمانم در چرخه پر پر کردن گلبرگ ها واژه «دوستت دارم» سهم آخرین گلبرگ است.

عاشقانه ای به سبک عشاق فرانسوی!

 

پی نوشت: پرپر کردن گل همراه با زمزمه های عاشقانه شیوه ای است میان عشاق فرانسوی...


در خواست من و پاسخ خدا

در خواست من:
پس از نماز، قرآن را روی قلب پر دردم گذاشتم و از اعماق وجود از خداوند خواستم به من بگوید که هوایمان را دارد... چشم هایم را بستم و صفحه ای از قرآن را گشودم...

پاسخ خداوند:

 صفحه اول سوره اسراء

به نام خداوند بخشنده مهربان

پاک و منزه است خدایی که در مبارک شبی بنده خود محمد را از مسجدالحرام به مسجد اقصایی که پیرامونش را مبارک و پر نعمت ساختیم سیر داد تا آیات و اسرار غیب خود را به او بنماییم که او به حقیقت شنوا و بیناست.(1) و به موسی کتاب را فرستادیم و آن را وسیله هدایت بنی اسرائیل قرار دادیم که غیر من هیچ کس را حافظ و کارساز فرا نگیرید.(2)

 

 

و اشک های بی تاب من!

^_^


آرامش

 

 

« الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکرِ اللَّهِ أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ» 
ترجمه: آنها کسانى هستند که ایمان آورده و دلهایشان به یاد خدا آرامش مى‏گیرد، آگاه باشید که تنها با یاد خدا دلها آرامش پیدا مى‏کند.


خبر خوش ...


دلم تنگ است تنگ روزهایی که خبری خوش در راه بود. نمی دانم خاطرتان هست یا نه؟ چند سال پیش مد شده بود دست کم چندماهی یک مرتبه یک خبر خوش هسته ای و فناوری های جدید به مردم داده می شد. از یک ماه قبل تر در رسانه های جمعی به ویژه تلویزیون و رادیو مدام اعلام می شد:

« خبری خوش در راه است...»

تا اینکه روز موعود فرا می رسید و پرده از روی دستاوردهای جدید کشیده می شد...

و چشم ها همه بابا غوری...:)

همه دنیا متحیر از پیشرفت های رعدآسای ایرانیان می شدند...

خبرهای ایران می شد کانون توجه رسانه های خارجی در سراسر دنیا...

غرور و وجد در این سرزمین بیداد می کرد...

دشمن حلقه تحریم را تنگ تر می کرد...

ما هم نامردی نمی کردیم یک دستاورد بومی را چون تیری به قلبشان نشانه می گرفتیم...

اما حالا...:(

دانشمندان خارق العاده هسته ای این سرزمین خانه نشین شده اند...

پایگاه های غرور و افتخار این آب و خاک  متروک مانده اند...

به سال های خیلی دورتر که برگردیم عده ای به پیشرفت این سرزمین خیانت کردند اما بعد از آنها کسانی آمدند که دشمن را به سخره گرفتند و همه مهر و موم ها را شکستند...و ایران شد جزء ده قدرت برتر هسته ای...

دعا می کنم این دوره خیانتکاران به ارزش ها و آرمان هایمان قدرت و کرسی حکومت را در دست نگیرند...

آمین...

 


ای نادان

بادی در غبغب انداخت و گفت: از مقام استاد دانشگاهیت به ظرف شستن در خانه تنزل پیدا کرده ای؟

به چشمانش خیره شدم و با آرامشی که هیچگاه در خود سراغ نداشتم ؛ گفتم: من غصه نمیخورم راضی ام...این دنیا ارزش ندارد لحظه ای دلتنگ کرسی هایش شوی...

این ها را به او میگفتم و در ذهنم خاطرات یکی از همکارانم را مرور میکردم که در همان دانشگاه تدریس می کرد و حالا زیر خاک آرمیده بود...

در مسیر رفت و آمد همان دانشگاه تصادف کرد و از این دیار پر کشید...

و او کیفور از بازی روزگار با من...

آدم نادان! این روزگار نارفیق برای همه در چنته اش بازی ها دارد...

حال، توی نادان دلخوش کرده ای به زمین خوردن من!...

 

 


خاطره بازی

یک وقت هایی آدم دلش میخواهد بی خیال همه هنجارها و باید و نباید ها شود...

مثلاً روی نیمکت پارک پا روی پا بیندازی و بازی کودکان را به تماشا بنشینی ...

یا میزگرد پیرمردان بازنشته از کار را...

با کسی که کنارت نشسته از  کودکی بگویی...

از اینکه سرسره را بیشتر دوست داشته ای یا تاب سواری ؟...

و پس از اینکه با بغل دستی ات از خاطره بازی دوران کودکی فارغ شدی تازه متوجه شوی پوست تخمه های آفتابگردانت همه سنگفرش پارک را پوشانده...

بعد برای اینکه وجدان شهروندیت را ساکت کنی...

بگویی: بی خیال بابا بگذار یک بار هم ما هنجار شکنی کنیم...

هنجار شکنی!!!

آخر یک پوست تخمه ریختن روی سنگفرش پارک هنجار شکنی است که من وجدان بیچاره را عذاب می دهم؟؟؟



در پس واژه ها هیچستان است

دل که تاریک شد ذهن میشود جولانگاه وهم و خیال. خیالاتی که سقوط تو را در ورطه های هولناک، حتمی میسازد؛ از منبع نور دور میشوی. گویی هیچگاه به آن نزدیک نبوده ای...قلب های مهربان و روشن پرواز میکنند به قله های کمال. مهربانی و صداقت رادر واژه ها نمیتوان ریخت. خوبی، مهربانی و یک رنگی را باید با همه وجود به دنیای اطرافت عرضه کنی.اعتماد به اوهام اعتماد به خناس است.



گستاخی

تاز گی ها یک درس بزرگ آموخته ام...

هیچ کس را بیش از آنچه هست و ارزش دارد پر و بال ندهم...

توجه و محبت بیش از اندازه به کسی او را گستاخ می کند و روزی شأنت را به سخره میگرد.../:



گپ خودمانی...:)

خدا کجای زندگی شماست؟

چگونه با خدا ارتباط برقرار می کنید؟

با خدا حرف می زنید؟

چگونه به آرامش دست می یابید؟

با خودتان چند چندید؟

از خودتان راضی هستید؟

نظرتان درباره دنیا، زندگی و مرگ چیست؟


دوستان عزیز لطفا هرچه دل تنگتان می خواهد بگویید...

خیلی ساده خودمانی و بی شیله پیله...:)


خود را به تو سپردم. هوایم را داشته باش؛ حتی زمانی که تو را فراموش می کنم.
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan