نی لبک


ای نادان

بادی در غبغب انداخت و گفت: از مقام استاد دانشگاهیت به ظرف شستن در خانه تنزل پیدا کرده ای؟

به چشمانش خیره شدم و با آرامشی که هیچگاه در خود سراغ نداشتم ؛ گفتم: من غصه نمیخورم راضی ام...این دنیا ارزش ندارد لحظه ای دلتنگ کرسی هایش شوی...

این ها را به او میگفتم و در ذهنم خاطرات یکی از همکارانم را مرور میکردم که در همان دانشگاه تدریس می کرد و حالا زیر خاک آرمیده بود...

در مسیر رفت و آمد همان دانشگاه تصادف کرد و از این دیار پر کشید...

و او کیفور از بازی روزگار با من...

آدم نادان! این روزگار نارفیق برای همه در چنته اش بازی ها دارد...

حال، توی نادان دلخوش کرده ای به زمین خوردن من!...

 

 


خاطره بازی

یک وقت هایی آدم دلش میخواهد بی خیال همه هنجارها و باید و نباید ها شود...

مثلاً روی نیمکت پارک پا روی پا بیندازی و بازی کودکان را به تماشا بنشینی ...

یا میزگرد پیرمردان بازنشته از کار را...

با کسی که کنارت نشسته از  کودکی بگویی...

از اینکه سرسره را بیشتر دوست داشته ای یا تاب سواری ؟...

و پس از اینکه با بغل دستی ات از خاطره بازی دوران کودکی فارغ شدی تازه متوجه شوی پوست تخمه های آفتابگردانت همه سنگفرش پارک را پوشانده...

بعد برای اینکه وجدان شهروندیت را ساکت کنی...

بگویی: بی خیال بابا بگذار یک بار هم ما هنجار شکنی کنیم...

هنجار شکنی!!!

آخر یک پوست تخمه ریختن روی سنگفرش پارک هنجار شکنی است که من وجدان بیچاره را عذاب می دهم؟؟؟



در پس واژه ها هیچستان است

دل که تاریک شد ذهن میشود جولانگاه وهم و خیال. خیالاتی که سقوط تو را در ورطه های هولناک، حتمی میسازد؛ از منبع نور دور میشوی. گویی هیچگاه به آن نزدیک نبوده ای...قلب های مهربان و روشن پرواز میکنند به قله های کمال. مهربانی و صداقت رادر واژه ها نمیتوان ریخت. خوبی، مهربانی و یک رنگی را باید با همه وجود به دنیای اطرافت عرضه کنی.اعتماد به اوهام اعتماد به خناس است.



گستاخی

تاز گی ها یک درس بزرگ آموخته ام...

هیچ کس را بیش از آنچه هست و ارزش دارد پر و بال ندهم...

توجه و محبت بیش از اندازه به کسی او را گستاخ می کند و روزی شأنت را به سخره میگرد.../:



گپ خودمانی...:)

خدا کجای زندگی شماست؟

چگونه با خدا ارتباط برقرار می کنید؟

با خدا حرف می زنید؟

چگونه به آرامش دست می یابید؟

با خودتان چند چندید؟

از خودتان راضی هستید؟

نظرتان درباره دنیا، زندگی و مرگ چیست؟


دوستان عزیز لطفا هرچه دل تنگتان می خواهد بگویید...

خیلی ساده خودمانی و بی شیله پیله...:)



مبادی آداب باشیم

بعضی افراد را اصلاً درک نمی کنم. افرادی که در لباس ، مقام و جایگاهی هستند که باید بیشتر از افراد دیگرمناسبات و آداب اجتماعی را بدانند اما متأسفانه نمی دانند یا تحجر، غرور و بی ادبی مانعشان می شود که فرد مبادی آدابی باشند.
در عرف و در دین پسندیده است که اگر کسی به ما سلام کرد سلام علیک بگوییم، اگر کسی به ما لبخند زد؛ به او لبخند بزنیم، اگر کسی به ما محبت کرد او را محبت کنیم و عمل ها و عکس العمل های پسندیده دیگر...
گاهی این افراد نه تنها پاسخی به ادب دیگران نمی دهند بلکه با بی اعتنایی از کنار مهربانی و توجه آنها عبور می کنند...
مثلاً شما به کسی سلام می کنید و او پاسختان را نمی دهد...
مثلاً در فضای مجازی خودمان کامنتی برای پستی میگذارید و نویسنده پست موردنظر، حتی یک کلمه تشکر پای کامنت شما نمی گذارد. در حالی که کامنتهای دیگر وبش را پاسخ می دهد و تنها کامنت شما بی پاسخ مانده...
وووو...
کمی آداب معاشرت یاد بگیریم!
کمی در مناسبات اجتماعی متحجرانه فکر نکنیم!

پ ن: منظور از کامنت یک کامنت مرتبط با پست و کاملاً جدی است...نه کلماتی مثل: موافقم... قشنگه... موفق باشید...


به سوی خدا

آب دریا ها بخار می شوند و در آسمان اوج می گیرند. اما دیری نمی پاید که ذره ذره همدیگر را باز می یابند و در ابر فراهم می آیند و بر فراز تپه ها و دره ها دامن می کشند و از کمترین نسیم، اشک ریزان بر کشتزاران فرو می ریزند و به جویباران می پیوندند و سرانجام خاستگاه خود، دریا را می جویند.
زندگی ابرها وصلی است و فراقی . اشکی است و لبخندی.
جانها نیز چنین اند. از عالم فراخ روح، دل می کنند و این جهانی می شوند آنگاه ابروار بر فراز کوه اندوه ها و جلگه شادی ها پر می زنند و چون با نسیم مرگ برخورند، به همان نخستین جایگاه خویش باز می گردند...
به دریای عشق و زیبایی...
به سوی خدا...


عروستون نمیشم...

ای کاش همه ما هنر دختر بچه شیرین همسایه مان را داشتیم و می توانستیم با یک جمله خود را در دل ها جا کنیم...هلیا (دختر بچه 4 ساله) هرگاه مرا می بیند ؛ با لحن بچه گانه اش می گوید: علوستون نمیشم.
هنگام ادای این جمله دلم برای بوسیدنش ضعف می رود...
امروز دیگر نتوانستم خوددار باشم، گونه اش را می بوسیدم و او می خندید...


پ ن : روزی این هلیای ما گریه می کرده ؛ مادر جان ما هم برای اینکه آرامش کند؛ به او می گوید اگر گریه کنی تو را برای عروسم نمی خواهم...حالا هر وقت ما را می بیند...جواب رد به خواستگاری نکرده ما می دهد...:)  من که با همین یک جمله عاشقش شده ام... اگر در سن ازدواج بود حتماً خواستگاری می رفتیم و این هلو جان همچنان جواب منفی می داد...:)

آدم های سنگی

گاهی در زندگی شخصی و اجتماعی با آدم هایی در ارتباط هستیم که هیچگاه پاسخ خوبی ها و مهربانی هایمان را نمی دهند و چه بسا سهمگین ترین ضربه ها را  از این آدم ها دریافت می کنیم. من به این افراد عنوان آدم سنگی داده ام...اگر شما و آن آدم را در یک دیگ آب جوش بیندازند ؛ شما شفته می شوید ولی آن آدم با شما نمی پزد. اصطلاحاً دلش با شما یکی نمی شود...:)

و چقدر سخت است تحمل این موجودات!



سپاس از همه دوستان

از آغاز کار وب من دو هفته می گذرد. طی این مدت با دوستان بسیار مهربان و فرهیخته ای آشنا شده و ارتباط بسیار گرم و صمیمانه ای با همگی داشته ام، که از این بابت از همه تشکر می کنم.اصلاً فکر نمی کردم به این زودی بتوانم در جمع دوستان وبلاگی راه پیدا کنم و اینگونه مورد لطف دوستان قرار بگیرم.از همگی بسیار سپاسگزارم.
سرآغاز وب نی لبک با پستی تحت عنوان دوست دارم آدم هایی را که... آغاز شد. الحق که همه دوستان همانگونه بودند که من دوست داشتم.امیدوارم در این مدت کم بنده هم حق دوستی را به جا آورده باشم.
سپاس فراوان از همه دوستانی که در این مدت با کامنت های زیبایشان نی لبک را همراهی کردند.
:)


۱ ۲ ۳
اندوه دلم را به شادمانی های مردم نمی دهم.
نمی خواهم سرشک فرو چکیده از کاسه چشمان در خون نشسته ام، خنده شود.
آرزومندم که زندگی هماره قرین اشکی و لبخندی باشد. اشکی که دلم را پاک بدارد و گره از اسرار پیچ در پیچ زندگی ام بگشاید. لبخندی که مرا تا به ساحل آرام حقیقت زندگی ام بازبرد.
اشکی که دل شکسته ام را با آن همراه سازم و لبخندی که مایه شادمانی من از هستی ام باشد.
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan